شنبه 16 آذر 1392

عوض نمی شود

هزار سال رفته و جهان عوض نمی شود

چه قرن ها گذشته و زمان عوض نمی شود

به ضرب تیر ها اگر عقاب از میان رود
هدف عوض شود ولی کمان عوض نمی شود
«یکی ز شب گرفتگان، چراغ بر نمی کند»
که شب ز نور در چراغشان عوض نمی شود
چهار چار چار هم ز کوی ما گذر کند
بهار همان بماند و خزان عوض نمی شود
تمام شهر در شب و تمام شب سکوت شد
که حرف های بی صدا نهان عوض نمی شود
مسیر گرچه در میان راهشان نهان شود
به ناله های قوچ ها شبان عوض نمی شود

زمین ز کوششــش فقط به دور خود چرخ زند

وگرنه این نظام کهکشان عوض نمی شود

به ذات می رسد فقط تمام این ستمگری

زبان اگر جدا شود دهان عوض نمی شود

سرایت نگاه ها همیشه ارث بوده است

و با امید و حدث یا گمان عوض نمی شود

همیشه درد های ما فرای مرز می رود

از این طرف به آن طرف چنان عوض نمی شود

ستم همیشه ظلم شد، سراسر جهان یکیست

یکیست این کلام ها، بیان عوض شود فقط

چهارشنبه 1 آبان 1392

اشراق

چشم تو شد باز در شب وانگهی اشراق شد
نور چشمت آفتابی بر همه آفاق شد
صبحگاهان پلک هایت چون جدایی برگزید
روشنی بر سر در ملک جهان سنجاق شد
صد شقایق هم برویید از نسیمی که وزید
تا که بین چشم تو با دشت ها میثاق شد
هر خرابی که تو دیدی وانگهی آباد شد
هر کویر و هر بیابان بوستان و باغ شد
با نگاه از گوشه ی چشمت تمام شهر ما
باز هم میعادگاه عشق با عشاق شد
روزها بی چشم هایت کُند با ماتم گذشت
با فروغ دیده ات هر سالمان قبراق شد
چون شبانگه خیره ماندی در شکوه گلسِتان
باز با تابیدنت طاقت ز گلها طاق شد
برگ کی بیند نوایی از قلم های صفیر؟
آن نگاهت زینتی بر خط خط اوراق شد

پ.ن: پیشتر قرار بر این بود تا با گفتن چند شعر نئوکلاسیک خودم را در این عرصه محک بزنم، که فکر می کنم نتیجه ی مطلوبی نداشت، از این رو به سبک و زبان قبلی بازگشتم...
دوشنبه 18 شهریور 1392

سه تار

تو باشی و غزل باشد کناری

کنارت باشم و دستم سه تاری

سه تاری باشد و در من نوایی

نوایی را نوازم چند باری

ببار باز بارن روی مویت

تویی که مثل لبخند بهاری

بهاران باشد و خوش حال باشی

و باشد زیر پامان جویباری

دوباره از تو شعری گفته باشم

بگویی بوده شعرم شاهکاری

و کارم محو بودن در نگاهت

نگاهت گفته باشد بی قراری

قراری هم نماند دیگر از من

من و تو باز سوی لاله زاری...

پنج‌شنبه 14 شهریور 1392

کبریت بی خطر


تک تک ساعات عمرم بی تو هر لحظه هدر شد
فکر من در خواب هر شب با خیالت همسفر شد
مثل کبریتی که می سوزاند در بنزین تنم را
یاد اسمت ناگهان در زندگی ام بی خطر شد
درد دل هایی که با تو کنج خلوت کرده بود
رفتی و در سینه ماند و عاقبت هم دردسر شد
کل بدبختی عالم امتحانی بود الهی
رفتی و هر روز عمرم امتحان مستمر شد
بس که کامم تلخ شد از درد سخت رفتن تو
دردهایم تلخ تر از قهوه های بی شکر شد
آنچنان دوری تو زد ضربه ای بر پیکر من
درد سرد زخم خنجر روی قلبم بی اثر شد
زنده ماندن پیش این غم، مثل ماندن در کما بود
از سفر تا مشتری هم، این تحمل سخت تر شد
راه آزادی از این غم، مثل آزادی شد از تن
یا فرار روی ریلی از قطاری در گذر شد
تا تو بودی لحظه لحظه زندگی ام خوبتر شد
تا تو رفتی روزهای عمر سرتاسر ضرر شد
یکشنبه 10 شهریور 1392

روی جاده ی نمناک

هرچه بر کاغذ نوشتم حاصلش پرواز شد
بی هدف این غصه ها در شعر من آغاز شد
ماتم و اندوه در جان و تن و رؤیای من
ماند و در دل با همه ابیات من همراز شد
جای حس عاشقی و مهربانی و امید
در همه اشعار من اندوه و غم ابراز شد
در تمام شعر هایم قرص های خود کشی
جانشین جام های باده ی شیراز شد
جای بوی لاله ی خشکیده لای دفترم
شعرهایش پر از عطر شیر باز گاز شد
مطلع اشعار من از بی کسی ها پر شد و
آخرین امّید من هم با غمم همساز شد
راه پروازم طنابی دور سر آمد پدید

صندلی از زیر پا رفت و دو بالم باز شد